• baran چیزی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد 4 ماه, 2 هفته قبل

    انتظار خبری نست مرا!
    نه ز یاری نه ز دیار دیاری…

  • حنانه پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    فکر کنم نورانی ترین حس من اون روزی بود که اولین بار روزه گرفتم !!! دقیقا همون روز توی مسجد محلمون سه تا شهید گمنام رو به خاک سپردن!!! هنوزم وقتی به اون محل برمیگردیم به یاد اولین روزه و اولین تشنگی چشمام تر میشه!!!

    من دلم برای معصومیت کودکی تنگ شده!!!

  • baran پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    گفتم:خدای من دقایقی بود که در زندگانیم هوس میکردم سرسنگینم راکه پراز دغدغه یدیروز بود وهراس فردابرشانه های صبورت بگذارم ارام برایت بگویم وبگریم.دران لحظات شانه های توکجا بود؟

    گفت:عزیزتر از هرچه هست تو نه تنها دران لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی.من انی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه هستی.من همچون…[خواندن ادامه مطلب]

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم،تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي چگونه !؟

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال…[خواندن ادامه مطلب]

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    عشق مثل آب ميمونه…..که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست… قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد …. و توي نگاه نگران مادر … نه تو دستاي منتظر يه غريبه ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    تمام لحظه هاي دنيا واسه زمانيه که اصلآ انتظارشو نداري و هيچ لذتي بالا تر از دوست داشتن نيست پس حالا که انتظارشو نداري دوست دارم

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    صبح ها نميتونم صبحونه بخورم چون دوستت دارم.ظهرها نميتونم ناهار بخورم چون دوستت دارم.شبها نميتونم شام بخورم چون دوستت دارم.شبها نميتونم بخوابم….چون گرسنمه

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    عاشقت گشتم تو گفتي عاشقان ديوانه اند! عاقبت عاشق شدي ديدي که خود ديوانه اي

  • sahell پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    به دنیایی که نامردان عصا از کور می دزدند … من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم …

  • baran پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 2 هفته قبل

    با توام
    ای لنگر تسکین !
    ای تکانهای دل !
    ای آرامش ساحل !
    با توام
    ای نور !
    ای منشور !
    ای تمام طیفهای آفتابی !
    ای کبود ِ ارغوانی !
    ای بنفشابی !
    با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
    با توام
    ای شادی غمگین !
    با توام
    ای غم !
    غم مبهم !
    ای نمی دانم !
    هر چه هستی باش !
    اما کاش…
    نه ، جز اینم آرزویی نیست :
    هر چه هستی باش !
    اما باش!

  • baran پستی در گروه نشان نورانی ترینِ حس ها گروهنورانی ترینِ حس ها ارسال کرد در 8 ماه, 3 هفته قبل

    سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
    میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
    میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
    (قسمت پایانی داستان نور و نان،اثر خانم عرفان نظر آهاری)