-
حنانه چیزی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد 5 ماه, 2 هفته قبلوقتی به عموی شهیدم فکر میکنم…شرمنده میشم…چند ماهه که پیشش نرفتم…
شهید من!!! شهدا …من شرمنده…
ترو به خدا ..شما که برکت هستین…شما که خدایی هستین..شما مارو نجات بدین..
-
حنانه چیزی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد 5 ماه, 2 هفته قبلپدرش اجازه نمی داد برود. یک روز آمد و گفت:”پدر جان! می خواهیم با چند تا از هم کلاسی ها برویم دیدن یک مجروح جنگی.”
پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود تا این که زنگ زد و گفت من جبهه ام.پدرش گفت:”مگر نگفتی می روی به یک مجروح سر بزنی؟”
گفت:”چرا، ولی آن مجروح آمده بود جبهه.”
پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد. -
حنانه چیزی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد 5 ماه, 2 هفته قبلشب بود. یکی داد میزد:”ساکت شو، ساکت شو، تو نمی تونی گریه منو در بیاری.”
رفتم سمت صدا. دیدم پسر بچه ای انگشت هایش قطع شده.این حرف ها را به انگشت خونی اش می گفت.
”ساکت شو، ساکت شو، تو نمی تونی اشک منو در بیاری.” -
حنانه چیزی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد 5 ماه, 2 هفته قبلداد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم…
اجازه نمی دادند.
یکی گفت:خواهر است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.
گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود…
این شهید سر ندارد
شهدا را ياد كنيد حتي با ذكر يك صلوات
-
حنانه چیزی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد 5 ماه, 2 هفته قبلنوروز آن سال با شب ولادت آقا امام رضا (ع) مصادف شده بود. در سنگر بچه های لشگر 31 عاشورا جشن گرفته بودند. آخر مراسم، نوبت من شد که بخوانم. نمیدانم چرا دلم دامن گیر آقا قمر بنی هاشم (ع) شد. عرض کردم: “ارباب! شما مزه شرمندگی رو چشیدید، نگذارید ماشرمنده خانواده شهدا شویم.” فردا صبح از بچه ها پرسیدم:”رمز امروز به نام که باشد؟” فکر میکردم چون روز…[خواندن ادامه مطلب]
-
solina وارد گروه
داستان های کوتاه … شد 7 ماه, 3 هفته قبل -
کتی پستی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد در 7 ماه, 4 هفته قبلوقتی بیدار شدم تمام تنم درد می کرد و می سوخت. چشم هایم را بازکردم و دیدم پرستاری کنار تختم ایستاده.
اوگفت:«آقای فوجیما . شما خیلی شانس آوردید که دو روز پیش از بمباران هیروشیما جان به در بردید. حالا در این بیمارستان در امان هستید.»
با ضعف پرسیدم :« من کجا هستم؟»
آن زن گفت :« در ناگازاکی»
(مباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی دو عملیات اتمی بودند که…[خواندن ادامه مطلب] -
کتی پستی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد در 7 ماه, 4 هفته قبلروزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:
من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان…[خواندن ادامه مطلب] -
farzane پستی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد در 8 ماه قبلپسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز…[خواندن ادامه مطلب] -
ایلیا پستی در گروه
داستان های کوتاه … ارسال کرد در 8 ماه قبلگاهی اوقات ما آدما چقدر از آدمیت دور می شیم. اصلا انگار یادمون می ره انسان هستیم یا اینکه طرفمون انسانه! چقدر گاهی انسان بودنمون رو ارزون می فروشیم. از خودم خجالت می کشم وقتی به یاد می آرم که…
ساعت حدود 10 صبح بود. طبق معمول بساطم رو کنار خیابون پهن کرده بودم و با کفشهای جورواجور و پاشنه ها و واکس های رنگارنگ سرگرم بودم. عابرها اکثرا بدون توجه…[خواندن ادامه مطلب]
-
ایلیا گروه
داستان های کوتاه … را ایجاد کرد 8 ماه قبل